تبادل آگاهی

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

تبادل آگاهی

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

پیشداوری ممنوع

دوشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ق.ظ

                                            

شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود، او برای گذران وقت بهکتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت و سپس، پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست.
او غرق مطالعه ی کتاب بود که متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی، یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد، زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی، مسئله را نادیده گرفت.

زن به مطالعه ی کتاب و خوردن هر از گاهی کلوچه ادامه داد و گه گاه به ساعتش نگاه میکرد، در همین حال دزد بی چشم و روی کلوچه؛ پاکت او را خالی کرد! زن با گذشت زمان، لحظه به لحظه، بیش از پیش خشمگین می شد، او پیش خود اندیشید: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم!

با هر کلوچه ای که زن از داخل پاکت برمی داشت، مرد نیز برمی داشت، وقتی که فقط یک کلوچه داخل پاکت مانده بود، زن متحیر ماند که چه کند، مرد در حالی که تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد.
مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد، نصف دیگر را در دهانش گذاشت و خورد، زن نصف کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید: اوه، این مرد نه تنها دیوانه است، بلکه بی ادب هم تشریف دارد، عجب، حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد!!
زن در طول عمرش به خاطر نداشت که تا این حد آزرده خاطر شده باشد، به خاطر همین وقتی که پرواز او را اعلام کردند، از ته دل نفس راحتی کشید، سپس وسایلش را جمع کرد و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند، راه خود را گرفت و رفت.
زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت، سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه ی باقیمانده را نیز به اتمام برساند، دستش را در کیفش برد، از تعجب کم مانده بود در جای خود میخکوب شود، پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!
زن با یأس و ناامیدی، نالان به خود گفت: پس پاکت کلوچه، مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم!! اما دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود، حزن و اندوه سراپای وجود زن را فرا گرفت و فهمید که بی ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.

کمترین درسی که میتوان از این اتفاق گرفت این است که " پیشداوری ممنوع".

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۰۴
محمد سجاد حقیری

قضاوت

پیشداوری

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی