تبادل آگاهی

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

تبادل آگاهی

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

وابستگی ,غریزه و آزادی(اریک فرم)

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۲۴ ب.ظ

وابستگی

****ممکن است تلاشهای سادیست مازوخیست را فقط در افراد خاصی بتوان دید
ولی رابطه وابستگی چنان در فرهنگ اجتماع ما شایع است که فقدان آن از مستثنیات به شمار میرود و منظور آن مردمانی است که حیاتشان به طرز باریکی به قدرتی برون از انها مرتبط میشود و ممکن نیست عملی انجام دهند یا چیزی را احساس کنند یا اندیشه ای به ذهنشان راه یابد که به نحوی با این قدرت ارتباط نداشته باشد و انتظار دارند که این قدرت محافظت و مراقبتشان کند و غالبا از این وابستگی آگاهی ندارند و هرچه بر آنان میرسد به حساب نتایج اعمال این قدرت میدانند. خاصیت مهم این منبع حفظ و یاری و پرورش و همراهی با کسانی است که بدان وابسته اند و گاهی این یاور سحر آمیز بصورت خدا یا شخص حقیقی چون پدر, مادر, شوهر, زن, معشوق, روانکاو یا مافوق به دایره تصور راه میاب
د.علل این امر را نیز در بررسی سائقهای همزیستی مشاهده کردیم یعنی ناتوانی در تنها ایستادن و ابراز کامل قوا و استعدادات فردی..وقتی بر اعمال خود کمتر متکی میشویم امید بر آن میبندیم که انچه در زندگی میخواهیم به کمک مددکارمان بدست خواهد آمد و دیگر این سوال مطرح نیست که خود چگونه زندگی کنیم مسئله بدین صورت در می آید که چگونه مددکارمان را با خویش مساعد کنیم که از دست نرود و انچه میخواهیم بکند و حتی مسوولیتهایمان را به دوش بکشد و در موارد شدیدتر تمام همت شخص مصروف این موضوع خواهد شد و میدانیم مردم در انتخاب راه برای رسیدن به این هدف متفاوتند بعضی از راه اطاعت وارد میشوند برخی از راه نیکی و جمعی از طریق رنج بردن .تمام احساسات و هیجانات و افکار از نیاز به مساعد ساختن مددکار سحر آمیز رنگ میگیرد و دیگر عملی نیست که آزادانه و خودانگیخته انجام شود و این وابستگی متضمن اندکی احساس ایمنی است ولی بیش از آن ضعف و بندگی به همراه دارد به همین علت است کسی که به یاور افسونگر خود وابسته شده غالبا بطور ناهشیار احساس میکند که برده اوست و بر ضد او طغیان میکند از طرف دیگر طغیان در برابر کسی که انسان امید امنیت و خوشبختیش در او به ودیعه گذاشته شده موجب کشمکشهای درونی تازه میشود.و برای نگهداشتن او باید این کشمکشها را سرکوب کند.ولی ضدیتی که در کنه کار جای دارد احساس ایمنی در رابطه را به مخاطره می اندازد.

*****اگر مددکار سحرآمیز نتوانست انتظارات رابرآورده کند فرد وابسته به مددکار سرخورده شده و میرنجد و روز به روز بر کشمکش درونیش اضافه میشود تا اینکه عاقبت کار جدایی است ولی مطلب به همین جا ختم نمیشود دیگری برگزیده میشود و بصورت مددکار افسونگر تجسم میابد و انتظارات در گرو او میروند اگر این رابطه هم با شکست مواجه شد یا غافل از اینکه نتیجه ناکامیابی وی انتخاب غلط نبوده بلکه از اینجا به بار امده که خواسته است انچه را که باید از طریق فعالیت خودانگیخته فردی کسب کند را با مساعدت مددکار سحرامیز طلب کرده است یا به این نتیجه میرسد که زندگی همین است وکاری نمیشود کرد.

*****فروید به این پدیده که افراد مادام العمر به چیزی برون از خویش وابسته میشوند پی برد و این پدیده چنان بر وی تاثیر گذاشت که معتقد شد هسته تمام نوروزها عقده ادیپ است و بزرگترین مشکل در راه پرورش سالم فرد غلبه بر این عقده است.کشف عقده ادیپ از بزرگترین کشفیات فروید است ولی تعبیر وی از آن جامع و مانع نیست با اینکه پدیده جاذبه جنسی بین والدین و اولاد از واقعیات است و کشمکشهایی که از آن حاصل میشود از عناصر تشکیل دهنده نوروزها هستند ولی نه آن جاذبه و نه این کشمکشها در تثبیت یافتن فرزندان بر پدر و مادر تاثیر اساسی ندارند.وابستگی طفل شیرخواره به پدر و مادر طبیعی است و تهدیدی به جهت خودانگیختگی کودک نیست ولی اگر پدر و مادر به جلوگیری از استقلال و خود انگیختگی کودک پرداختند اتکای طفل به خود کم شده و به دنبال مددکار سحر آمیز میرود و بعد ها هم این احساس را به کسی دیگر چون معلم یا شوهر یا روانکاو پیدا میکند ولی سبب نیاز به ارتباط با چنین نشانه های قدرت ادامه میل جنسی نسبت به پدر مادر نیست .

******آنچه در قلب هر نوروز یا هر پرورش سالم مشاهده میکنیم مبارزه ای است بخاطر آزادی و استقلال.این مبارزه ظاهرا در افراد بهنجار پایان یافته و به از دست دادن کامل نفس فرد منتهی شده است و از اینجاست که تصور میشود افرادی که با محیط سازش یافته اند افرادی سالمند.ولی نوروتیک هنوز به مبارزه ادامه میدهد و نمیخواهد تسلیم شود ولی در عین حال به تصویری که از یک مددکار سحر آمیز برای خود بوجود آورده پایبند است پس باید ابتلای او به عنوان کوششی ذاتا محکوم به شکست در نظر آورده شود که هدف از آن حل کشمکش میان وابستگی اساسی و طلب آزادی است.


آزادی و استقلال اندیشه

وضع انسان جدید چنان شده که بیشتر آنچه می اندیشد و میگوید همان مطالبی است که دیگران نیز می اندیشند و میگویند و هنوز نمیتواند افکار بدیع و تازه داشته باشد و مستقلا اندیشه کند .ما به خود میبالیم از قید قدرتهای برونی آزاد شده ایم اما از نقش قدرتهای بینام چون عقیده عمومی یا عقل سلیم غافلیم و نمیدانیم مایه نفوذ این قدرتها در آمادگی عمیقی است که در وفق دادن خویش با انتظارات دیگران داریم و در وحشتی که مبادا با دیگران فرق داشته باشیم به عبارت دیگر افزایش آزادی از قید قدرتهای برون چنان مفتونمان کرده که در برابر موانع اجبارها و ترسهای درون کور شده ایم.


بریدن بند ناف روانی


****بعد از بریدن بند ناف فیزیکی مادر از فرزندش کودک به استقلال فیزیکی و بدنی جدایی از بدن مادرش میرسد ولی هنوز از نظر روانی بین خودش و مادرش تفاوتی قائل نیست و باید چند ماه از تولدش بگذرد تا کودک فرد دیگری را بشناسد.به همان اندازه که کودک از این دنیا بیرون می آید به تنهایی خود پی میبرد و با این حقیقت که وجودی است جدا از دیگران آشنا میشود برای او جدایی از دنیایی سخت و نیرومند غالبا هراس انگیز و خطرناک جلوه میکند لذا احساسی از اضطراب و ناتوانی برایش به وجود می آورد زیرا تا هنگامیکه شخص جزء مکملی از این دنیا بود و از امکانات و مسوولیتهای عمل فردی بی خبر بود لزومی برای ترس نداشت و به یک منبع قدرت خارج از خود تکیه داشت.اما وقتی کسی فردیت یافت باید در برابر دنیا و جنبه های خطرناک و نیرومند آن تنها بایستد.

در اینجا انسان 2 راه دارد

1-برای پرهیز از این نگرانی و احساس نا ایمنی و تنهایی راه وابستگی و تسلیم به منبع قدرت را انتخاب کند.

2-فردیت خود را بپذیرد و با شجاعت استقلال را انتخاب کندو پا در دنیای ناشناخته ها گذاشته و بوسیله عشق و کار مولد به مرحله ای از همبستگی و استیلا بر طبیعت و قدرت عقلانی برسد.

....نکته اساسی در اینست که با انتخاب راه اول از آزادی خود می کاهد و با انتخاب راه دوم بر آزادی خود می افزاید.

*****فرو ریختن نظام فئودال در اجتماع قرون وسطی حاصلی به بار آورد که دامنگیر همه طبقات اجتماعی گشت و آن عبارت بود از آزاد شدن فرد و تجرد و تنهایی وی. آزادی که بدست امده بود نتیجه دو جانبه داشت از یطرف آدمی از ایمنی که قبلا از آن برخوردار بود و همچنین احساس تعلقی که داشت محروم گشت و احساسی از اضطراب و تنهایی بر او دست یافت و از طرف دیگر آزاد شد که با استقلال فکر و عمل کند و ارباب خودش باشد و آنگونه که میتواند زندگی کند نه آنگونه که به او میگویند.



غریزه و آزادی


*****میدانیم هرچه مرتبه جانور در طبقه بندی رشد پایین تر باشد انطباق آن با طبیعت زیاد تر است و فعالیتهایش بیشتر بوسیله مکانیسمهای مربوط به اعمال غریزی و انعکاسی نظارت میشود و هرچه پایگاه حیوان در سلسله مراتب رشد عالی تر باشد در موقع تولد انعطاف عملش بیشتر و تطابق ساختمانیش با محیط غیر کاملتر است و این سیر در انسان به اوج خودش میرسد بطوریکه کودک انسانی وقتی به این دنیا می آید ناتوانترین و درمانده ترین جانوران است و انطباقش با طبیعت بر اساس آموختن است نه بر پایه آنچه غرایز تعیین میکنند .اولین قدم آدمی در جهت بیرون امدن از مرحله ماقبل انسانی آزادی از قید غرائز جبار است و در تحلیل نهایی غریزه در انسان مقوله ای است رو به کاستی و نیستی.پس در تحلیل نهایی انسان دارای غریزه نیست و اصولا مساله انسانیت بدانجا برمیگردد که انسان سالم توانایی مدیریت درست و صحیح سائق یا کششهای خود از قبیل میل جنسی را دارد و اسیر و دربند و گرفتار این امیال یا کششها نیست و توانسته این مسائل برای خودش بطور نسبتا مساعدی حل و فصل نماید و به گونه ای درست و اخلاقی و علمی با این مسائل برخورد کند.

****سائقهای منع شده در انسان تبدیل به کوششهایی میگردند که از نظر فرهنگی ارزش بسیار داشتند و بدین ترتیب فرهنگ اجتماع را تشکیل میدهند فروید این تغییر شکل از جلوگیری به رفتار متمدن را تصعید یا والایش یا تعالی نامید و اگر مقدار جلوگیری بیش از ظرفیت تصعید باشد افراد دچار نوروز میگردند و در اینصورت لازم است از میزان جلوگیری کاسته شود.

فروید معتقد بود انسان اصولا موجودی ضد اجتماعی است و اجتماع باید او را رام کند و جنبشهای درونی او را ماهرانه مهار کند.

*****بین ارضای سائقهای آدمی و فرهنگ رابطه ای معکوس وجود دارد هرچه جلوگیری بیشتر شود میزان فرهنگ بالاتر میرود و در نتیجه خطر اختلالات نوروتیک زیادتر میگردد.

همانطور که بشر ساخته تاریخ است تاریخ نیز ساخته بشر است

******باید دانست میان وضع روانی شخص نسبت به دیگران ونسبت به خودش نه تنها تباینی در کار نیست بلکه در اساس توازن برقرار است با آنکه خصومت یا دشمنی با دیگران غالبا در سطح هوشیار قرار دارد و بصورت آشکار ابراز میشود دشمنی با خود معمولا ناخوداگاه بوده و به راههای غیر مستقیم و ظاهرا معقول (البته به استثنای برخی بیماریهای روانی مشخص)بروز میکند.

از این مطلب میتوان بینهایت نتیجه گرفت بطور مثال :

اگر من خودم را دوست دارم میتوانم دیگری را دوست داشته باشم

اگر آدم شکاکی هستم و به کسی اطمینان ندارم به خودم هم اطمینان ندارم


در طی تکامل بیولوژیکی جانداران انسان هنگامی ظهور کرد که دو گرایش تکامل حیوانی به هم رسیدند :

1-کاهش مستمر در حاکمیت غرایز بر رفتار که میتوان آن را بصورت یک تسلسل رسم کرد که در نقطه صفر ان پست ترین نوع جانداز از لحاظ تکامل با بالاترین حاکمیت غرایز قرار دارد و هر قدر حیوان کاملتر میشود کنترل غرایز بر رفتار کمتر میگردد تا به پستانداران میرسد و باز هم این کنترل در حال کاهش است تا به میمونهای با دم و بیدم میرسد و در انسان این تصمیم گیری به حداقل خود رسیده است

2-روند دیگر در تکامل جانداران رشد مغز بخصوص نئوکورتکس است.

با در نظر گرفتن این معلومات میتوان گفت انسان پستانداری است که در مرحله ای از تکامل ظهور کرد که کنترل غریزی به حداقل (و اصلا شاید بتوان گفتن به نوعی انسان غریزه نداشته و فقط دارای سائق یا کشش است) و تکامل مغز به حداکثر خود رسیده است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۲۲

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی