تبادل آگاهی

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

هدف اصلی ما همه گیر شدن اطلاعات است

تبادل آگاهی

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته بجاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

گریز از تنهایی (بخش اول: قدرتگرایی)(اریک فرم)

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۰۳ ب.ظ

فرد بهنجار : کسی که با اجتماع سازش کافی داشته این سازش به معنای از دست دادن نفس فردی وی تمام شده است و فردیت او از بین رفته است

فرد نوروتیک : کسی که در پیکار بخاطر حفظ نفس فردی خود حاضر به تسلیم نشده و هرچند که در این پیکار کامیاب نیست و بجای آنکه نفس خویش را به نحوی سازنده به ظهور رساند به دنیایی که پرداخته خیال خویش است پناه برده و در انجا به جستجوی نجات میپردازد

******فرد نوروتیک غالبا از نظر ارزشهای انسانی از فرد بهنجار سالمتر است و فرد بهنجار بخاطر از دست دادن فردیت خود عاجزتر از یک نوروتیک است.

نیازی به تذکر نیست که یک فرد سالم نه نوروتیک است و نه فردیت خود را از دست داده است.

مکانیسمهای فرار از تنهایی و نا ایمنی و تجرد

1-قدرتگرایی :

سادیست و مازوخیست :

فرد با جستجو در یک سلسله علائق دومین میخواهد جای علائق اولین را پر کند صورت روشنتر این مکانیسم تلاش برای تسلط یا تسلیم (یا تلاشهای ناشی از مازوخیسم یا سادیسم) است.

احساسات حقارت و ناتوانی و ناچیزی رایج ترین مظاهر تلاشهای ناشی از مازوخیسم به شمار می آیند.کسانی هستند که در اتهام و انتقام از خویش از سرسخت ترین دشمنان خود هم پیشی میگیرند.

سه نوع استعداد ناشی از سادیسم وجود دارد :

نوع اول : دیگران را به خود وابسته میکنیم بخاطر انکه بصورت آلتی درآیند و چون موم در دستمان نرم باشند تا بر آنها قدرت و تسلط مطلق و نامحدود بیابیم.

نوع دوم : جنبشی در درون پدید می آید که باعث میشود مردمان را استثمار کند و آنچه دارند بدزدد و شکم بدرد و به خود بیفزاید و شامل مادی وغیر مادی مانند خصال عاطفی یا فکری دیگران میشود.

نوع سوم : استعدادی است که بخواهیم موجب رنج دیگران چه جسمانی و چه روانی شویم و هدف آن است که دیگران را سرشکسته و شرمسار کنیم .

برخی از دلیل تراشی های سادیست ها : چون مصلحت تو را میدانم و نفع تو در این است پس باید از من پیروی کنی .... من چنان خوب و منحصر بفردم که حق دارم انتظار داشته باشم دیگران به من وابسته شوند....چون دیگران مرا آزار داده اند پس خواسته آزار من هم مقابله به مثل است .....من اول ضربه میزنم چون از خودم و دوستانم در برابر خطر آزار دیدن دفاع کنم...من آن همه به پای تو زحمت کشیدم و حالا حق دارم هرچه میخواهم از تو بگیرم ...

****نکته بسیار مهم :وابستگی در مازوخیستها روشن است ولی در سادیستها تصور وابستگی مشکل است در حالیکه سادیست به کسی که در فرمان اوست شدیدا نیاز داردزیرا قدرتی که احساس میکند بر پایه تسلط او بر مازوخیست استوار است لذا وابستگی یک فرد سادیست کاملا ناهشیار است.

****هزاران زندگی زناشویی و رابطه شخصی رابطه سادیست با مازوخیست است.یک فرد سادیست کسی را دوست دارد چون بر او مسلط است.

سادیست یا آزار دیگران در طول تاریخ کاملا قابل درک بوده و در نظر هابز تمنای قدرت نتیجه کاملا معقول آرزوی لذت و ایمنی است که در آدمی وجود دارد و تنها مرگ است که آرزوی قدرت را خاتمه میدهد و هیتلر میل به تسلط را به عنوان نتیجه منطقی تنازع بقا میداند ولی تلاشهای ناشی از مازوخیست همیشه معما و غیر قابل درک بوده که چگونه ممکن است کسی خود را تضعیف و تحقیر کرده و به خود آزار برساند و حتی از این کار لذت ببرد .

پدیده ای که ثابت میکند ممکن است آدمی از رنج و ضعف لذت ببرد انحراف ناشی از مازوخیسم است که در آنجا از وقتی از دست کسی درد میکشد دچار تحریک جنسی میشود غالبا رنج بردن و دردکشیدن مورد نظر نیست بلکه رضایت و تحریکی که از بستن دست و پا و بیچاره و ناتوان شدن به همراه می آورد هدف است.در بسیاری از این موارد کسی که دارای این انحراف است میخواهد با او چون کودکی رفتار شود و از راه های مختلف او را به باد سرزنش و تحقیر بگیرند تا بدینوسیله اخلاقا خود را ناتوان ببیند.به همین دلیل بود که کسانی که انحراف مازوخیستی داشتند زودتر از کسانی که خوی مازوخیستی داشتند مورد توجه روانشناسان قرار گرفتند.

فروید معتقد بود مازوخیسم اصولا محصول غریزه مرگ است و نیز معتقد بود این غریزه مرگ که در معرض مشاهده مستقیم قرار ندارد با غریزه جنسی می آمیزد و اگر در این امتزاج بر علیه خود شخص بکار افتاد بصورت مازوخیسم و اگر علیه دیگران وارد عمل شد به شکل سادیسم ظاهر میگردد. در نتیجه فروید معتقد بود اگر انسان تمایل مخربش را با جنسیت نیامیزد باید یا دیگران را نابود کند یا خودش را

فروید به پدیده پرخاشگری غیر جنسی توجهی نکرد ولی دستگاه روانشناسی آدلر این استعدادها را بصورت احساسات حقارت و آرزوی قدرت یاد میکند.در نظر آدلر احساس حقارت عکس العملی است متناسب با نقاط ضعف واقعی. در حالیکه اریک فروم بحثش در استعداد غیر معقول برای خوار و کوچک کردن خویش است و نیز آدلر آرزوی قدرت را عکس العملی متناسب برای حفظ شخص در برابر خطرات میداند در حالیکه فروم میگوید آرزوی قدرت از جنبشی درونی و غیر معقول سرچشمه میگیرد که هدفش تحکم بر دیگران است.آدلر پیوسته در سطح قضایا باقی ماند و قادر نبود به مانند فروید در ژرفای جنبشهای غیر معقول وارد شود.

*****تلاشهای ناشی از سادیسم و مازوخیسم هردو به شخص کمک میکنند که از احساس غیر قابل تحمل تنهایی و ناتوانی بگریزد.

مشاهدات تجربی درباره مازوخیستها نشان داد در این افراد هراس عظیمی از تنهایی و ناچیزی موج میزند که این احساس در انها ناهشیار است..فرد هراس زده در جستجوی کسی یا چیزی است که با آن حلقه ای برقرار کند و در آن بیاویزد .دیگر نمیتواند خودش باشد. دیوانه وار به هر دری میزند که بار نفس منفرد خویش را زمین گذارد و از آن خلاصی یابد تا بتواند دوباره احساس ایمنی کند.هدف مازوخیسم خلاصی از نفس فردی و غرقه ساختن خود است یا به عبارت بهتر خلاصی از بار آزادی.در فرد مازوخیست تعارضی که بوسیله کشمکش میان آرزوی نیرو و استقلال و احساس ناچیزی و ناتوانی وجود دارد او را عذاب میدهد حال اگر موفق شد نفس فردی خویش را به هیچ تنزل دهد و آگاهی خویش را که فردی مستقل و جدا از دیگران است از میان ببرد از این تعارض میرهد احساس کوچکی و بیچارگی یک راه رسیدن به این هدف است و مقهور درد و عذاب شدن راه دیگر و مغلوب اثرات مستی و بیخبری گشتن راه سوم و اگر از هیچ یک از این طریق نتیجه مطلوب به جهت خلاصی از بار تنهایی بدست نیامد میتوان به آخرین امید که اوهام مربوط به خودکشی است پناه برد.

اگر سازمانهای مربوط به فرهنگ اجتماع سبب ارضای این تلاشهای مازوخیستی شدند ممکن است فرد با میلیونها نفر که در این احساس سهیمند متحد گردد و از این راه کسب ایمنی کند مانند تسلیم به پیشوا در ایدئولوژی فاشیستی.

در فعالیت معقول بین نتیجه و انگیزش رابطه ای وجود دارد یعنی فعالیت بخاطر حصول نتیجه ای خاص انجام میشود ولی در تلاشهای نوروتیک فعالیت از یک وسواس یا اجبار درونی سرچشمه میگیرد و ذاتا منفی است. شدت وسواسی که فرد را برای رهایی از یک احساس غیر قابل تحمل به تلاش وادار میکند چنان است که او نمیتواندجز به چاره ای تصوری و غیر واقعی متوسل شود.

راهی که برای از دست دادن نفس فردی خود انتخاب میکند خوار داشتن کامل خویش و رنج بردن است اما آنچه میخواهد درد و رنج نیست بلکه درد و رنج بهایی است که باید برای رسیدن به هدفی که با وسواس به دنبال آن است بپردازد.تفاوت اصلی انحراف یا کژخویی مازوخیستی و مازوخیسم اخلاقی (خصایص مازوخیستی در خوی)در این است که در اولی استعداد به دور انداختن نفس فردی از طریق بدن بروز میکند و با احساسات جنسی پیوند دارد ولی در دومی تلاشهای مازوخیستی سراسر نفس را در خود فرو میبرد و تمام هدفهایی را که خود هشیارانه در پی ان است نابود میکند.

علائق مازوخیستی یا دومین با علائق نخستین از بیخ و بن مغایرند در علائق نخستین این موضوع که فرد هنوز خودش را جزئی از جهان طبیعی میبیند باعث ایجاد احساس ایمنی برای او میشود ولی علائق مازوخیستی یعنی گریز.یعنی نفس فردی پدیدار شده ولی نمیتواند از آزادی بهره ای ببرد و گرفتار احساس اضطراب و شک و احساس ناتوانی است لذا میخواهد با علائق مازوخیستی به ایمنی دست یابد ولی این کوشش هرگز به جایی نمیرسد.

*****همه صور مختلف سادیستیک بر این اصل استوارند که میخواهیم بر کسی تفوق کامل داشته باشیم و بر او حکومت مطلق برانیم خدای او شویم و آنچه میخواهیم بر او روا داریم و خوار کردن او وسیله ای است برای نیل به این مقصود و اساسیترین مقصود ان است که او را در رنج بیندازیم و هیچ قدرتی بزرگتر از این نیست که بتوانیم موجب درد او شویم و وادارش کنیم که بدون انکه بتواند از خود دفاع کند بر این رنج گردن نهد پس ماهیت سائقهای سادیستی لذتی است که از تفوق کامل بر کسی دیگر حاصل میشود.

نیازهای سادیستی و مازوخیستی هر دو از ناتوانی فرد برای تحمل تجرد و ضعفش سرچشمه میگیرد و پیشنهاد میکنم هدفی را که هر دوی مازوخیست و سادیست بر آن استوارند را همزیستی بنامیم در این معنای روانشناسی همزیستی عبارت است از اتحاد دو نفس منفرد با یکدیگر بدین نحو که هر دو تمامیت نفس را از دست بدهند و کاملا به یکدیگر وابسته شوند لذا سادیست و مازوخیست هردو به یکدیگر نیاز دارند فقط فرد سادیست بجای آنکه با بلعیده شدن احساس ایمنی کند با بلعیدن به امنیت میرسد.

نکته بسیار مهم : چنین نیست که فردی اساسا سادیست یا مازوخیست باشد بلکه نوسانی که مدام بین دو جنبه منفی و مثبت عقده همزیستی انجام میپذیرد تشخیص این امر را که در هر لحظه کدام جنبه در کار است را با اشکال مواجه میکند.

*****اغلب اتفاق می افتد که سادیست و مازوخیست را با عشق اشتباه میگیریم و یا پدیده های مازوخیستی مانند انکار نفس یا گذشتن از حقوق خود و فدا شدن و از خود گذشتن را محبت میپنداریم چنان که گویی ثابت میکند ما دیگری را دوست داریم اما حقیقت در این موارد اینست که عشق یک اشتیاق ناشی از مازوخیسم است که در نیاز شخص به همزیستی ریشه دارد.لذا مازوخیسم و عشق مخالف یکدیگرند عشق بر برابری و آزادی استوار است و اگر بر تابعیت و از دست رفتن تمامیت یکی از طرفین مبتنی شد دیگر عشق نیست بلکه گونه ای وابستگی است و در سادیسم نیز وقتی کسی مدعی شد تحکمش بر دیگری بخاطر مصلحت اوست سادیسم با محبت یکی انگاشته میشود غافل از اینکه عامل اصلی لذت تفوق است.

فرق آرزوی قدرت با سادیسم :صور مخربتر سادیسم که هدف آزار و شکنجه دیگران است با تمنای قدرت یکی نیستند ولی این تمنا بارزترین نشانه سادیسم است.

فرق حس تخریب با سادیسم : علیرغم اختلاط نزدیک اینست که در صدد نابود کردن چیزی است که بدان مشغول است و میخواهد ان را از میان بردارد تا خلاص شود ولی سادیست در پی تسلط است و وقتی این احساس تسلط از میان رفت به احساس کمبود دچار میشود.

قدرت Power

******نکته بسیار بسیار زیبا :مردم به اشتباه میپندارند قدرت نشان نیرومندی است و وقتی دیگران را در قدرت داشتیم نشانه آنست که نیرویمان برتر است و اگر من قدرتی داشتم که دیگری را بکشم از او نیرومند ترم در حالیکه در معنای دقیق قدرت از لحاظ روانشناسی مبنای شهوت قدرت نیرومندی نیست بلکه ضعف است .شهوت قدرت نشانه ناتوانی شخص در تحمل تنهایی در زندگی است تلاشی است مذبوحانه برای پر کردن جای نیروی حقیقی با نیروی ثانوی.

قدرت را میتوان به دو معنی گرفت

۱-تسلط : قدرت بر دیگران و توانایی تسلط یافتن بر انان

2- قوت یا اقتدار: قدرت انجام کار و توانا بودن و قوی بودن است که هیچگونه ارتباطی با تسلط ندارد.

*****این دو معنی نه تنها یکی نیستند بلکه اثبات هر یک از دیگری نفی دیگری است.تا وقتی فرد قوی است میتواند بر مبنای آزادی و تمامیت نفس قوای خود را از قوه به فعل دراورد و از تسلط بی نیاز است ولی قدرت به معنای تسلط حالت انحرافی قدرت است همانگونه که سادیسم جنسی صورت منحرف محبت جنسی است.

مراد از خوی یا منش مجموعه رفتار خاص هرکس نیست بلکه آن سائقهای اصلی است که موجب انگیزش رفتار میشوند و فرض فروید ان بود که نیروهای اصلی انگیزشی همیشه جنسی است و خویها را به دهانی و مقعدی و تناسلی تقسیم کرد.هرکس این فرض را رد کند باید واضع انواع جدیدی از خوی شود.کسانی که سائق سادیست مازوخیست بر خوی آنها مسلط است لزوما نوروتیک نیستند.بهنجار یا نوروتیک بودن ساختمان خوی هرکس تا حد زیادی به وظایفی که فرد در وضع اجتماعی خاص خود انجام میدهد و سازمانهای احساسی و رفتاری فرهنگ آن اجتماع وابسته است.همین نوع خوی سادیست مازوخیست است که ایدئولوژی نازی را بیش از همه مقبول یافته است.

اصطلاح سادیست مازوخیست در افراد بهنجار را با عنوان خوی قدرتگرا میشناسیم زیرا فرد سادیست مازوخیست وضع روانی خاصی نسبت به مراجع قدرت دارد در عین حال که مراجع قدرت را میستاید و میخواهد بدانها تسلیم شود بر آن است تا خود مرجعی شود تا دیگران به او تسلیم شوند.

*****قدرت داشتن یا مرجع قدرت بودن کیفیتی نیست که کسی صاحب آن باشد زیرا یک نفر ممکن است در ارتباط با من در یک مورد بخصوص قدرتمند تر از من باشد ولی در برابر فرد دیگر ضعیفتر جلوه کند .

قدرت معقول :رابطه میان استاد و شاگرد

قدرت بازدارنده :رابطه برده و ارباب

****مرجع قدرت هم ممکن است بیرونی باشد و هم درونی مانند وظیفه یا وجدان اخلاقی یا فراخود.وجدان اخلاقی حتی از مراجع قدرت برونی هم میتواند سختگیرتر باشد.

در سالهای اخیر از اهمیت وجدان اخلاقی کاسته شده و مردم در این تصورند که مراجع قدرتهای درونی و برونی هیچیک در زندگی آنها نقش برجسته ای نداشته و همه آزادند به شرط آنکه به خواسته های قانونی دیگران زیان نرسانند.ولی حقیقت آنست که قدرتهای آشکار از انظار نهان شده و به قدرتهای بینام تبدیل شده اند و به جامه عقل سلیم یا علوم یا سلامت روان یا غیر عادی نبودن یا عقاید و افکار عمومی درامده اند که تاثیر انها بیش از قدرت عیان است.قدرت بینامی که خواسته غیر معقول ندارد شاهدش بداهت عقل است و به زور متوسل نمیشود.

***حالت اول خوی قدرتگرا کسی است که در برابر مراجع قدرت ایستادگی میکند و در این حالت صاحب چنین خویی غالبا در برابر مراجع قدرت در حال طغیان است در این حالت تصور اینست که این افراد خوی مازوخیستی ندارندو در ظاهر به نظر میرسند که ایستادگی آنها در مقابل هرگونه مرجع قدرت بر پایه استقلال طلبی شدیدشان استوار است درحالیکه چنین نیست و تلاش صاحبان خوی قدرتگرا برای عرض اندام و غلبه بر احساس ناتوانی خویش است فرد قدرتگرا هرگز انقلابی نیست بلکه آنها را طاغی مینامیم.

***حالت دوم خوی قدرتگرا کسی است که در او گرایش به ایستادگی بکلی سرکوب شده و تنها هنگامی به ظهور میرسد که نظارت هشیار به سستی میگراید یا ضعفی در او مشاهده میشود که موجب نفرت صاحب خوی میشود.

برخی خصوصیات قدرتگرا:

****رابطه قدرتگرا با تقدیر : قدرتگرا شرایطی را که به محدود شدن آزادی انسان می انجامد و گردن نهادن در برابر تقدیر را دوست دارد بطور مثال تقدیر این است که باید جنگ وجود داشته باشد یا دسته ای بر دسته دیگر فرمان برانند و تقدیر اینست که رنج بدبختی کمتر نشود .ممکن است تقدیر به جامه معقول آراسته شود و از نظر فلسفه قانون طبیعت یا سرنوشت آدمی و از نظر دین اراده خداوند و از نظر علم اخلاق وظیفه و از نظر قدرتگرایان نیرویی برتر و یرون از فرد که چاره ای جز تسلیم بدان نیست نام گیرد.

****فرد قدرتگرا مفتون قدرت است نه بخاطر اینکه قدرت پشتیبان ارزش خاصی است بلکه بخاطر خود آن.مردم یا موسسات ضعیف حس تحقیرش را تحریک میکنند کافی است به ضعیفی نظر اندازد در او این میل را برمی انگیزد که به او حمله برد و تحقیرش کند در حالیکه در کسی که این خوی را ندارد اندیشه حمله به بیچارگان وحشتزاست.

****قدرتگراست که میتواند در درون خود تصویری چون گناه اول آدم و حوا را به تجربه درآورد که بار آن تا ابد از دوش نسلهای بشر ساقط نمیشود.

****وجه مشترک تمام انواع تفکر مبتنی بر قدرتگرایی این اعتقاد است که زندگی در اراده قوایی بیرون از نفس و منافع و آرزوهای آدمی است و نیکبختی تنها از راه تسلیم به این قوا میسر است.اندیشه ثابت در فلسفه مازوخیستی ناتوانی آدمی است.

****ریشه فعالیتی که خوی قدرتگرا بدان میپردازد در احساس ناتوانی است و قدرتگرا میخواهد بدینوسیله بر این احساس چیره شود.

****نیروی فعال خوی قدرتگرا از تکیه بر قدرتی برتر و بالاتر از وجود خود سرچشمه میگیرد مانند خدا یا گذشته یا طبیعت یا وظیفه.

****بزرگترین فضیلت برای قدرتگرا رنج بردن و دم برنیاوردن است نه شجاعت کاستن یا پایان دادن به رنج.

****قدرتگرا کسی را قهرمان میداند که بر سرنوشت گردن مینهد نه انکه میخواهد آن را تغییر دهد

****در فلسفه قدرتگرایی جایی برای مفهوم برابری وجود ندارد دنیای قدرتگرا از اقویا و ضعفا و برتران و دونان تشکیل شده است

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی